تبلیغات
باران کلیک

باران کلیک

زدم به سیم آخر و گفتم ولش کن بیخیال/اون واسه من یار نمیشه بیخیال این عشق محال


ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﮔﻮﺷﻴﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﮕﻢ ::
ﺍﻟﻮﻭ !!
ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﺑﻌﺪ ﻗﻄﻊ ﻛﺮﺩ ..
ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻗﺮﺍﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻢ !
ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻭﻛﻲ ﭘﻴﺶ ﻣﻴﺎﺩ ﺩﻳﮕﻪ ...
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻣﺰﺍﺣﻢ
ﻧﺸﻮ ،،،
ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻲ ﺷﺪ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﻛﻦ ﻟﻄﻔﺎً - ﻣﻦ
ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺭﻡ .....!!!
٥ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺷﻤﺎﺭﻣﻮ ﭘﺎﻙ ﻛﻦ
ﻟﻄﻔﺎً ...
٧ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﭘﺎﻙ ﻛﺮﺩﻱ ؟؟!!!
٩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺍﻟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ
ﻭﻭ؟؟؟؟؟
١١ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﻛﻮﻭﻭﻭﺷﻲ ؟؟؟
١٣ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻻﻥ
ﺷﻤﺎﺭﺗﻮ ﻣﻴﺪﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﻡ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ ...
١٥ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﺧﺪﺍﻳﻴﺶ ﺍﺫﻳﺘﻢ ﻧﻜﻦ !!!
١٧ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻻﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﺪﻡ
ﺑﻜﺸﺘﺖ ...!
١٩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﺫﻳﺖ ﻧﻜﻦ .....
٢١ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﻋﺸﻘﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ
ﺑﺨﺪﺍ !!!!..

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 08:20 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


" سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون "

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.

جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند.

پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین،
دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد.

اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید :
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از :
خانواده،
سلامتی،
دوستان
و روح خودتان؛
و توپ لاستیکی همان کارتان است.

كار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید؛

چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد؛

ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد.

خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود.

سلامتی از دست رفته باز نمیگردد.

و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.


نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 08:12 ب.ظ توسط ami fami نظرات |




ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺮﺍﺷﻴﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ

ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻧﺶ

ﺭﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ 

ﺍﻣﺎ ﭘﺪﺭ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﻩ . ﺷﮑﻞ ﻇﺎﻫﺮﻳﺶ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﻤﻴﮑﻨﻪ

ﻓﻘﻂ

ﻳﮑﺪﻓﻌﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻲ ﻧﻮﻳﺴﻪ

ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻗﺪﺭﺷﻮﻧﻮ ﺑﺪﻭﻧﻴﻢ 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 07:58 ب.ظ توسط ami fami نظرات |



توریستی که به اسپانیا سفر کرده بود خاطره جالبی را تعریف کرد: 
میگفت در یکی از روستاهای اسپانیا وارد قهوه خانه ای شدم و برای خود و همراهم قهوه سفارش دادم . در حالی که منتظر سفارشمان بودیم در کمال تعجب دیدیم که بعضی از مشتریان جلوی پیشخوان آمده و در حالی که خودشان تنها بودند سفارش دوتا چایی و یا دوتا قهوه را میدادند و میگفتند یکی برای خودم و یکی برای دیوار.
از نوع سفارش در حیرت ماندیم . متوجه شدیم که بعد از اینگونه سفارش پیشخدمت یک برگه کوچک که روی آن چای و یا قهوه نوشته است به دیوار پشت سرمان چسباند و جالب اینکه دیوار پشت سرما پر از این برگه ها بود.در ذهنمان هزاران فکر به وجود آمد که دلیل این کار چیست و این حرکت یعنی چه؟ 
در افکار خود غوطه ور بودیم که آدم فقیر و ژنده پوشی وارد قهوه خانه شد و سفارش یک قهوه داد اما با این جمله " ببخشید بی زحمت یک قهوه از حساب دیوار " 
و پیشخدمت یکی از کاغذها را روی آن قهوه نوشته بود از روی دیوار برداشت و پاره کرد و یک قهوه به آن مرد فقیر داد بدون آنکه از آن مرد پولی بگیرد.
و ما در خیال به این اندیشه ایم : فقط مابه بهشت میریم


نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 07:56 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


ای دل تنها چیه چشم انتظاری

باز یه لحظه یه دم  آروم نداری

مثله زمستون تو حسرت بهاری


.

.

.

باز عشقت خیمه زد رو خونه م

باز یادت آتیش زد به آشیونم

باز بی تو باید تنهابمونم





نوشته شده در یکشنبه 23 شهریور 1393 ساعت 07:11 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


تو ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺍﻭﻣﺪ ...!
ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ … ﺁﻗﺎ .. ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ !!
ﻧﮕﺎﺵ ﮐﺮﺩﻡ … ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ … ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ
ﺁﻗﺎ ... ﺍﮔﻪ ۴ ﺗﺎ ﺑﺨﺮﯼ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ …...!!
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺳﻤﺖ ﭼﯿﻪ ؟ ﮐﻼﺱ ﭼﻨﺪﻣﯽ ؟
ﮔﻔﺖ ﻓﺎﻃﻤﻪ ...! ﻣﯿﺮﻡ ﭼﻬﺎﺭﻡ ...! ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯿﺨﺮﯼ
ﺑﺮﻡ ...!
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﺍﺯﺕ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ...!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻢ ﺑﯿﺎﻥ ﻫﻤﺸﻮ ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﺮﯾﻢ ...!
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﮐﺠﺎﻥ ﻓﺎﻃﻤﻪ ...؟



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 21 شهریور 1393 ساعت 11:56 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


نظر منو بخواید آلبوم عالی شده آلبوم "از این ساعت" مهدی احمدوند

از دوستان میخوام که اورجینالشو بخرین..

 چون واقعا مهدی لیاقتشو داره...

آهنگ "یادگار" خیلی خیلی مشره....

مطمئنم یه آهنگ ناب هستش برای اونا که دلتنگ بچگی هاشونن...

بچگی هایی که توش یه نفر گم بود...

جای خالی یه هم بازی که در عین بهش حس خاصی داشتیم...

و چه زود رفت و دیگه هیچ نامو نشونی ازش نموند....



نوشته شده در پنجشنبه 20 شهریور 1393 ساعت 03:03 ب.ظ توسط ami fami نظرات |



سلام


آدم بعضی وقتا حالش ی جوریه که حد نداره...میدونید چی میگم؟؟؟

ینی نمیتونی به کسی مفهومت رو انتقال بدی...!!!

اینفد این حالت روحی و جسمیت توصیف ناشدنیه...

+لامصب+

حالی رو میگم که حد نداره....

این عکس مربوط میشه به کنسرت محسن یگانه که من و دوستم این کارت ها رو دستمون گرفتیم...

ینی دیده؟؟؟

ندیده؟؟؟

ممممم؟؟؟!!!!!!


اوهوم...


برای دیدن عکس در سایز اصلی "اینجا کلیک "کنید...


نوشته شده در سه شنبه 18 شهریور 1393 ساعت 08:52 ب.ظ توسط ami fami نظرات |






.

.

.
من عاشق نگاه مهربونو زیبای توم....

دیونه ی چشمایه روشنو فریبای توم...


نوشته شده در دوشنبه 10 شهریور 1393 ساعت 08:24 ب.ظ توسط ami fami نظرات |



حیچی به ذهنمون هم نمیرسه بذاریم به عنوان پست جدید...

اینقد کپی پیست هم کردیم خودمون خسته شدیم...

وااااااااااالله

اگه کسی مطلب تازه و نون و آبداری داره بده تا به عنوان پست بذارمش...

لطفا...


نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد 1393 ساعت 12:13 ق.ظ توسط ami fami نظرات |


من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم



تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی


او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

 


من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم


تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود


او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت

 


معلم گفته بود انشا بنویسید


موضوع این بود: علم بهتر است یا ثروت؟


من نوشته بودم علم بهتر است


مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید


تو نوشته بودی علم بهتر است


شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی


او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود


خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبیه کرد


بقیه بچه ها به او خندیدند


آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد


هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد


خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته


شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم


گاهی به هم گره می خورند


گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 


من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار


توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد


تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن


بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید


او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش


بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

 


سال های آخر دبیرستان بود


باید آماده می شدیم برای ساختن آینده


من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم


تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد


او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

 

روزنامه چاپ شده بود


هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم


تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی


او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

 


من آن روز خوشحال تر از آن بودم


که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است


تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه


آن را به کناری انداختی

 


او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه


برای اولین بار بود در زندگی اش


که این همه به او توجه شده بود !!!

 


چند سال گذشت


وقت گرفتن نتایج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم


تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت


او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

 


وقت قضاوت بود


جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند


من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند


تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند


او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند


زندگی ادامه دارد …


هیچ وقت پایان نمی گیرد …


من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!


تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!


او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

 

 من ، تو ، او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!



نوشته شده در یکشنبه 19 مرداد 1393 ساعت 03:40 ب.ظ توسط ami fami نظرات |




مرامتو عشقه رفیق...

جشمامو گریه کرد کبود..

بی معرفت شدی ولی ...

جواب خوبی این نبود...


نوشته شده در شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 08:54 ب.ظ توسط ami fami نظرات |

من رو عکسامون حساسم

خط نکش روی احساسم

حلقه تم میبرم آخه

تو خودت خریدی واسم


تو شبهام بعد تو قطعا نه ماهی هست نه مهتابی

همش به فکر اینم تو ،تو آغوش کی میخوابی؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد 1393 ساعت 02:57 ب.ظ توسط ami fami نظرات |

پست امروز رو اختصاص میدم به فلسطین




بله فلسطین..

به بچه های فسطین...

این روزا ما ها که راحت تو خونه نشستیم و در آرامش و امنیت کامل  مشغول گذر وقت هستیم

اونورمون تو سرزمینی به اسم فلسطین مردمش دم به دیقه منتظرن که چه وقت موشکی تازه خونه هاشون رو با خاک یکسان کنه...

مردمی که جرمشون فقط و فقط اینه تو سرزمین مادریشون دارن نفس میکشن...

آب و خاکی که اگه به قوانین بین الملل هم باشه حق خودشونه...

هه!!

چقد مسخره س ...

قوانین بین المللی..

خدا نکنه تو کشور های مخالف عقاید خودشون کوچکترین حرکتی انجام بشه...

در دو هزار پانصد زاویه ی مختلف با بهترین تیتر خبر گزاری  در دو هزار کانال جهانی پخشش میکن...

اما وقتی بحث لاش خور های هم نوع خودشون که میشه،وقتی جان

یک آدم که نه

دو تا و سه تا و چهار نفر که نه...

هزاران هزاران گرفته میشه انگار یکی ندونسته یه مورچه ی رو زیر پاش له کرده...

هر چن آدم با وجدان واسه مورچه ی له شد هم تاسف میخوره...

چه برسه به یه انساااااااااان

بشر...

اشرف مخلوقات...

کسی که وقتی خدا درستش کرد  تمام فرشته ها رو مجبور به سجده کردنش کرد...

اما بعضی انسان ها فقط لفضا انسان هستند و در واقع حیوانی بیش نیستند...

چه فرقی داره یه صهیونیست با یه حیوان؟؟؟

به قرآن حیوان از اونا با درکتره...

دوستان بیاید هر کمکی میتونید به هر نوعی به مردم مظلوم فلسطین بکنیم

حتی شده سر نماز هاتون برای فلسطینی ها دعای خیر کنید

به امید روزی که فلسطین قشنگ

سرزمین زیتون حقشو

از این آشغالا

پس بگیره

...

نوشته شده در شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 05:04 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

ببخش اگه تو قصه مون
دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم
خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد
خیانتو یاد بگیرم
اگر که گفتم به چشات
بزار واسه تو بمیرم
ببخش اگه تو گریه هام
دو رنگی و ریا نبود
اگر که دستام مثه تو
با کسی آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون
کم نمی ذاشتم چیزی رو
ببخش که یادم نمی ره
اون روزای پاییزی رو
لیاقت دستای تو
بیشتر از این نبود عزیز
نه نمی خوام گریه کنی
برای من اشکی نریز
لیاقت چشمای تو
نگاه ِ پاک ِ من نبود

نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 04:00 ب.ظ توسط ami fami نظرات |

خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

میگویی دلم برایت تنگ است

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی وا ژه هایت را خوب نمیدانی

دلتنگی ارزانی خودت

همه صدای فریادم را شنیدند

توصدای سکوتم را بشنو


نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 03:35 ب.ظ توسط ami fami نظرات |

دلگیرم

از دنیآ و روزگآرش

از بی کسی هآ و سکوت هآ!

این منم که اینگونه خسته ام

منی که همیشه خوب بودم و خندآن

منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!

نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!

چون “تـو”، “من” نیستی!

پس لطفا قضآوتم نکن…


نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 03:35 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


آزاد باش...

تنها باش...

دور از غم و انده...

دور از اسارت...

دور از سخت گیری های من...

نفس بکش در هوای خدا...

عشقت خدا باشد...

بهت قول میدهم دیگر

در هیچ یک از تصمیماتت

مغرورانه و متعصبانه حضور نداشته باشم..

نفس بکش...

آزاد باش...

نترس...

با اعتماد به نفس هر کاری دلت خواست انجام بده...

سایه ی وجود مرا با تاریکی آرزوهایت بپوشان...

من خود راهی راه دگر شدم...

نفس بکش...

بی من...

تمام این سال ها را پس میدهم...

این منه بازنده...

این تو که هنوز اول راهی...

تازگیا نمیدانم حتی چه وقت میخوابی...

کجا رهسپار میشوی..

چه بیخود است عشق...

بیخود هستید

بیخود هستیم

منه عاشق

توه معشوق

خود عشق

عشق

...

نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 03:06 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد 1393 ساعت 03:13 ب.ظ توسط ami fami نظرات |

تنها شدیم من و سازم

چی بسازم؟؟

 تو این دلتنگیا

عاشق نبودی

 تا بسازی

چقد گفتم یه کم کوتاه بیا

داریم میخونیم به عشق تو

من و سازم

 شدیم در گیر تو

هی به خودم میگم

تو دنبالش برو

میشه بهم بگی کجاس مسیر تو


من و سازمو شب و تنهایی فک میکنیم که هنوزم اینجایی

منو عشقمو دل بیچاره که هنوز به چشات گرفتاره

منو قلبمو تب و احساسم

انگاری تو رو نمیشناسم

منو حسی که به پات گذاشتم

کاش این جوری دوست نداشتم



نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد 1393 ساعت 03:25 ب.ظ توسط ami fami نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak